تبليغاتX
نوبهار

نوبهار

نوشته های راه و بیراه محمد امین نوبهار

و من چقدر از این ترکیب بدم می آید: « معذرت خواهی»

و اولین باری که از کسی معذرت خواهی کردم سال سوم راهنمایی بود. همان سالی که بدترین سال تحصیلم نیز بود و من به خاطر جرم مرتکب نشده ام باید مجازات می شدم و پس از سه ساعت مجازات از آنجایی که پاهایم طاقت ایستادن را نداشت معذرت خواهی کردم تا مرا رها کنند. این اولین بار بود و آخرین بار را دوست ندارم ببینم.

پ ن:

1. فکر می کنم یک بار جرات کردم برای تمام کارهای بدی که کرده ام از پدرم معذرت خواهی کنم و او مرا بخشید چون خودش هم می دانست که هر پدر مهربانی فرزندش را می بخشد... و یکبار هم از مادرم که مجبور شدم قهر کنم تا مرا ببخشد...

2. از این واژه بدم می آید آنقدر که اسرائیل بدم نمی آید آنقدر...


+ نوشته شده در  88/08/20ساعت 21:14  توسط محمدامین  | 

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است

نغمه ام دلگير و افسرده است

نه سرودی، نه سروري

نه هم آوازي، نه شوري

زندگي گويي ز دنيا رخت بر بسته است

يا كه خاك مرده روي شهر پاشيده است

اين چه آييني ؟ چه قانوني ؟ چه تدبيري است ؟

من از اين آرامش سنگين و صامت عاصي ام ديگر

من از اين آهنگ يكسان و مكرر عاصي ام ديگر

من سرودي تازه مي خواهم

جنبشي، شوري، نشاطي، نغمه اي

فريادهايي تازه مي جويم

من به هر آيين و مسلك 

كاو كسي را از تلاشش باز دارد ياغي ام ديگر

من تو را در سينه ی اميد ديرين سال خواهم كشت

من اميد تازه مي خواهم

افتخاري آسمان گير و بلند آوازه مي خواهم

كرم خاكي نيستم من تا بمانم در مغاك خويشتن خاموش

نيستم شبكور كز خورشيد روشنگر بدوزم چشم

آفتابم من كه يك جا، يك زمان ساكت نمي مانم

با پر زرين خورشيد افق پيماي روح خويش

من تن بكر همه گلهاي وحشي را نوازش مي كنم هر روز

جويبارم من كه تصوير هزاران پرده در پيشاني ام پيداست

موج بيتابم كه بر ساحل صدفهاي پري مي آورم هر روز 

كرم خاكي نيستم من، آفتابم

جويبارم، موج بي تابم

تا به چند اينگونه در يك دخمه بي پرواز ماندن

تا به چند اينگونه با صد نغمه بي آواز ماندن

شهپر ما ، آسماني را به زير چنگ پرواز بلندش داشت

زانوي نصف النهار از پايكوب پر غرور ما چو بيد از باد مي لرزيد

اينك آن آواز و پرواز بلند و اين زمين گيري؟

اينك آن همبستري با دختر خورشيد

وين همخوابگي با مادر ظلمت ؟

من كه هرگز سر به تسليم خدايان هم نخواهم داد

گردن من زير بار كهكشان هم خم نمي گردد

زندگي يعني تكاپو، زندگي يعني هياهو

زندگي يعني شب نو، روز نو، انديشه ی نو

زندگي يعني غم نو، حسرت نو، پيشه ی نو

زندگي بايست سرشار از تكان و تازگي باشد

زندگي بايست در پيچ و خم راهش ، ز الوان حوادث رنگ بپٍذيرد

زندگي بايست يك دم، يك نفس حتي ز جنبش وا نماند

گر چه اين جنبش براي مقصدي بيهوده باشد

زندگي همچنان آب است ، آب اگر راكد بماند

چهره اش افسرده خواهد گشت و بوي گند مي گيرد

در ملال آبگيرش ، غنچه لبخند مي ميرد

آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند

مرغكان شوق در آيينه تارش نمي جوشند

من سر تسليم بر درگاه هر دنياي ناديده فرو مي آورم جز مرگ

من ز مرگ از آن نمي ترسم كه پاياني است بر طومار يك آغاز

بيم من از مرگ ، يك افسانه دلگير بي آغاز و پايان است

من سرودي را كه عطري كهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم

من سرودي تازه مي خواهم

كش گوش كس نشنيده باشد

من نمي خواهم به عشقي ساليان پابند بودن

من نمي خواهم اسير سحر يك لبخند بودن

من نه بتوانم شراب ناز از يك چشم نوشيدن

من نه بتوانم لبي را بارها با شوق بوسيدن

من تن تازه، لب تازه، شراب تازه، عشق تازه مي خواهم

من زبانم لال، حتي يك خدا را

بارها او را پرستيدن نمي خواهم

من خداي تازه مي خواهم

گرچه او از آتش قهرش

بسوزاند سراسر ملک هستی را

گرچه او رونق دهد

آیین مطرود و حرام بت پرستی را

من به ناموس قرون بردگی ها

یاغی ام دیگر

قلب من با هر تپش يك آرمان تازه مي خواهد

سينه ام با هر نفس يك شوق يا يك درد بي اندازه مي خواهد

من به ناموس قرون بردگي ها ياغي ام ديگر

ياغي ام من، ياغي ام من

گو بگيرندم، بسوزندم

گو به دار آرزوهايم بياويزند

گو به سنگ ناحق تكفير

استخوان شعر عصيان قرونم را فرو كوبند

من از اين پس ياغي ام ديگر


پ ن:

1. شعر از "هوشنگ شفا"

2. این نسخه، کاملترین نسخه این شعر در تمام اینترنت است.

3. اگر شعر را نخواندید و مستقیما سراغ پانوشت آمده اید، پیشنهاد می کنم قسمتهای آبی را حتما بخوانید.

4. این چند روزه اینقده دلم هوس نوشتن کرده بود که گفتم به اینجا برسم یه شبه 100 تا پست میدم ولی انگار نه... فکر می کنم این چند هوایی شدن هم یه ربطی به کنکور داشته باشه...

5. هرچند خودم هم با این نمونه پست دادن مخالفم ولی برای خالی نماندن عریضه لازم است.

6. بروید ایمیل بزنید پیکاسا را باز کنند، تا با عکسهایم روشنتان کنم...

7. یاغی ام دیگر...

+ نوشته شده در  88/08/12ساعت 22:46  توسط محمدامین  | 

"فهرست شیندلر" بهترین فیلمی است که تا به حال دیده‌ام.

88.7.24 پدرم همیشه می گفت آدم به سه چیز در زندگی نیاز داره: دکتر خوب, پدر روحانی بخشنده, و یک حسابدار زیرک.

دست به هرکاری زدم, حالا میفهمم علت شکست من نبودم؛ چیزی کم بود. حتی اگه میدونستم کاری از دستم ساخته نبود؛ چون چنین چیزی رو نمیشه به وجود آورد. و علت شکست و موفقیت در همین چیز نهفته است.  شانس؟  -جنگ!

دیشب خواب دیدم فقیرم و تو یه اتاق با  دوازده نفر دیگه زندگی میکنم؛ اما و.قتی بیدار شدم  دیدم فقیرم و با دوازده نفر دیگه تو یه اتاق زندگی میکنم. خنده داره؟ - باید بخندم.

-تو پشت دیوارهای بسته زندگی میکنی دیوارها مشکلی نداره. محدودیتها منو خسته میکنه. مهم اینه که اون دیوارها از اومدن آلمانی ها جلوگیری میکنند.

از این بدتر وجود نداره. این پایین ترین نقطه است این خیابون فقیر نشین یعنی آزادی.

-اما ازش پرسیدم چرا منو میزنی؟ گفت: چون میپرسی چرا تو رو میزنم.

پ ن:

1. دیالوگ‌های باحال هر فیلم را یادداشت می‌کنم.

2. می‌گویند روز "دختران" است. من هم این روز را به همه دخترانی که برای مرزهایشان ارزش قائلند تبریک می گویم. (این هم پایان شترسواری ما!)

+ نوشته شده در  88/07/27ساعت 19:36  توسط محمدامین  | 

ت:  این شتره حالش خوبه؟

من: نه، قصد نشستن نداره انگار

      همین جور وایساده.

ت:  بفرما بزنید بشینه...

       + (همان شکلکی که لگد میزند زمین و میخندد)

      اگه بخواید میتونم کمک کنم بشینه...

من: نه! هنوز باید سواری بخوریم.

+ نوشته شده در  88/07/24ساعت 23:34  توسط محمدامین  | 

ت: اين قضيه النكاح سنتي چيه؟

من: نکاح سنت پیامبره

ت: بله درسته

    ولي بايد ربطي داشته باشه كه هميشه كنار  ايديتون نوشته شده.

من: شتریه که در خونه هر کسی میخوابه

ت: ها از اون لحاظ

    نكنه دم در خونه شما هم خوابيده ؟

من: هنوز نه، وایساده بالا سرمون... میترسیم بشینه له بشیم...

ت: بسلامتي

    بهش بفهمون اروم اروم بشينه...

پ ن: سکوت، ... .

+ نوشته شده در  88/07/21ساعت 20:27  توسط محمدامین  | 

کش شلوار درست گیر نمی کند هی سُر میخورد سَر جای اولش؛ سه بار هی میکشد پایین و نمیشود. کفری میشود و جای چند سانت این بار یک وجبی میکشد پایین. چند ثانیه میگذرد؛ کمی احساس خنکی سطحی و بعد یک آن ماهیچه ات منقبض میشود و تیر میکشد. یک گرمای مبهم و تیره و لذتبخش و بعد... تمام شد.

پ ن: لذتی که اگر تکرار نشود دلم برایش تنگ میشود...

+ نوشته شده در  88/07/19ساعت 9:9  توسط محمدامین  | 

وبلاگ نویسی یک بیکاری + یک اعصاب راحت می خواهد تا راحت بشود سفره دلت را بی دغدغه برای مردم باز کنی... مردمی که شاید نمیشناسی...

عکس تزئینی است؟

و کنکور نه بیکاری است و نه یک اعصاب سالم برای شما میگذارد...

در نتیجه: شاید ماهی یکبار آمدم اینجا... شاید هم نیامدم...

+ نوشته شده در  88/07/07ساعت 20:3  توسط محمدامین  | 

برای دیدن سایز بزرگ اینجا را کلیک نمائید...

پ ن: راجع به فلاکت آپلود این عکس خواهم نوشت...


+ نوشته شده در  88/07/04ساعت 20:45  توسط محمدامین  | 

بعد از سحر دو روز است که خوابم نمی‌برد. دیروز وقتی خوابیدم نه و نیم صبح بود و حول و حوش پنج از خواب بیدار شدم. مجبورم وقتم را با کامپیوتر و لپ‌تاپ و تلویزیون و کتاب سپری کنم. <مدیر مدرسه> جلال را که چند شب پیش از مسعود و به پیشنهاد محمد گرفته بودم را پریروز تمام کردم، کتابی بس جالب و خواندنی بود که در فرصتی دیگر مختصری از آن خواهم نوشت. امروز بعد از سحر کتاب <روزهای جوانی> محسن مومنی را که از نمایشگاه سرچارراه طاووس لار خریده بودم و دو فصل اولش را همان سر ایستگاه گراش خوانده بودم را از فصل سوم ادامه دادم. روی لیاف و زیر سانترال... کم‌کم که سانترال یخ کرد پاهایم هم به تبع آن یخ کردند و زیر پتو قایمشان کردم. دیشب { ... } همان اطراف می‌پلکید و کار خاصی را نمی‌کرد یا اگر می‌کرد آنقدر در کتاب گم و گور شده‌بودم که حواسم به آنجا نباشد. دستم را بی‌اختیار بو کردم. از فکر کتاب آمدم بیرون به دوران کودکستان پرت شدم. بوی خمیر بازی آن زمان را می‌داد. اول سال خمیر و مداد و کتاب‌هایمان را که خودمان خریده بودیم یا لااقل پولش را داده بودیم ازمان می‌گرفتند و در کمد نقره‌ای گالوانیزه و چندساله کلاس می‌گذاشتند. کلیدش هم تمام وقت دست خانم‌معلم بود تا مبادا اراذل کلاس چشم چپ به آنها بیاندازند. فکر می‌کنم هر چند ماه یک‌بار هم مامان و بابا را می‌خواستند تا هر ذخیره‌ای که تمام شده را دوباره خریداری کنند و به خزانه بدهند. با این حساب کیف‌هایمان فقط جای تغذیه بود و شاید چند مداد.

هر روز جیره داشتیم. ساعت خمیربازی حالی می‌داد. سراپا رقابت بود. هر کس با سلیقه‌تر بسازد برنده بود. کلاس یک‌طرفش را دخترهای نازنازی و یک‌طرفش را پسر‌های اتوکشیده و در مواردی کک‌مکی و از قشر ضعیف جامعه تشکیل می‌دادند و گوشه راستش را یک صندلی زرد خالی مثل همه صندلی‌های زیر پای ما تشکیل می‌داد که صاحبش به گمانم در برکه افتاده بود و مرده بود. بالای سر او مثل بالای سر همه بچه‌های دیگر قارچ‌هایی عکس‌دار بود  که در این مورد درون درواز‌ه‌اش عکس‌ سه در چهار یک پسر افغانی!

...خمیرهای آن موقع اکثرشان در بسته‌های دوازده‌تایی درون یک جعبه زرد رنگ با آدمکی خمیر بودند که البته هجده‌تایی‌اش هم گیر می‌آمد... بعد که ما به دبستان رفتیم از این خمیرهای سطلی به بازار آمد...

همیشه سعی می‌کردم در تمام این کلاس که گل یاس نام داشت بی‌رقیب باشم و این هم از همان غرور ویژه است. یادم هست بین پسرها همیشه بهترین سازه را من داشتم و با دختران هم رفیق بودم و مشکلی نداشتم باهاشان پس همیشه احساس سربلندی می‌کردم. بهترین ساخته‌ام شاید همان درخت کوچک با لانه‌ی حاوی تخم‌های زرد یا سبد تخمی شنل قرمزی‌ام بود... الان که فکر می‌کنم می‌فهمم که چقدر باهوش بوده‌ام که خودم درک کرده بودم برای جلوگیری از احساس تضاد طبقاتی بین بچه‌ها همه را قاطی می‌کردند و بعد جیره‌بندی و ... چه خوب بود با تمام شیطنت‌هایش‍!

 

+پ‌ن

1.      /15 شهریور 1388/ دو سه روز پیش به نتیجه رسیدم که این بو خود بهخود تولید میشود {...} باید بگرم ببینم از کجا می‌آید؟!

2.      {...} = سانسور

3.      دوست دارم باز برگردم به کودکستان؛ خوش به حالشان

4.      و من چقدر معلم ها را دوست دارم.

5.      یادم رفت.

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت 13:16  توسط محمدامین  | 

سلام

الان که تلویزیون را می‌دیدم مسجدالاقصی را نشان می‌داد با آن گنبد زرد نیم تخم‌مرغی و ساختمان هشت‌ضلعی آبی‌رنگ که تلفیقی به یادماندنی در ذهن هر کدام از ما است.

یادش بخیر یک شوهرخاله دوست داشتنی داشتیم که سن‌اش از مادربزرگم هر بیشتر بود. با این حال خیلی دوستش می داشتیم چون روز عید فطر هر سال بیشترین عیدی را از او می‌گرفتیم. اصلا عید فطر را با او می‌شناختیم. <آجَسَن> با آن اندام درشت و هیکل با مسمایش از آن عیاران بود که نه تنها در خانه‌اش که فکر می‌کنم در شهر هم کسی جرات کل انداختن با او را نداشت و از آن‌سو فکر نمی‌کنم از او بخشنده‌تر و باحالتر هر پیدا می‌شد. <ملایی> بود و ملایی بود. یادم هست قبل از اینکه بیافتد و زمین‌گیر شود می‌آمد خانه بی‌بی و کتاب جودی و جوهری را باز می‌کرد برای زنان سیاه‌پوش روضه می‌خواند. آنجا هم دوستش داشتیم. بعدتر نمی‌دانم چه شد که هفت سال زمین‌گیر شد و کم‌کم خاک شد تا تمام شد. آجسن به بابا و مامان هم عیدی می‌داد و همه برایش بچه بودند. شنیدم هر جا ناحق می‌گفته‌اند می‌زده همه چیز طرف را با خاک یکسان می‌کرده تا درس عبرتی شود برای آیندگان؛ حالا نه‌ اینقدر ولی طرف را خوب ادب می‌کرده است. آجسن وقتی مرد همه زار می‌زدند. حتی آن پیرمرد کور دم‌در حسینیه که کلاه آبی دارد هم <بابام بابام...> می‌کرد. پدری بود برای همه؛ آن پیرمرد هم پدری داشت که شب به خانه‌اش برود و چیزی بخورد و راحت بخوابد. آجسن را خیلی دوست داشتم؛ او را با نیسان دهه سی‌اش و خیلی چیزهای دیگر هم می‌شناختم.

حالا غرض از نوشتن اینکه یک‌روز لب تالار طاق‌‌‌دار خانه آجسن که همان خانه خاله باشد با بی‌بی نشسته بودیم و آجسن مثل همیشه زیر دیوار و روی زمین روی یک‌دست خوابیده بود و نمی‌توانست تکان بخورد. هر از گاهی یکی را با فریاد و شاید به انضمام کسره تحقیر صدا می‌کرد و آبی یا نانی یا چیزی می‌خواست. همیشه هم پول در جیبش بود. خلاصه اینکه آن روز بین بی‌بی و او بحث زیارت و عتبات عالیات بود و آجسن که به تمام عتبات سرزده بود خاطره می‌گفت. آن روز به بی‌بی گفت که مسجدالاقصی اینی نیست که در تلویزیون نشان می‌دهند، مسجد واقعی کمی آن‌طرف‌تر است و بسیار داغان‌تر و آرزو کرد که روزی آزاد شود و بتوانیم زیارتش کنیم و من با خود گفتم:‌ <مگر آزاد می‌شود؟!!!>

امروز که سرچ می‌کنم می‌فهمم راست می‌گفته و اینی که نشانمان می‌دهند چیز دیگری است.

شاید باید هدف را باید تصحیح کرد تا آزاد شود، شاید هم روش.

پ‌ن: 

1. دلتان خواست صلواتی بفرستید برای آجسن من و همه مثل او.

2. 

+ نوشته شده در  88/06/24ساعت 10:12  توسط محمدامین  |